X
تبلیغات
قصه های سارا
خدا ... ابر ... باران ... زندگي خواهم كرد.
امسال دیگر سالی بود که

پیرهن صورتی باید می آمد روی زمین

اسفند ماهش!

اما

نمی دانست الان کدام پیرهن آبی

کجای دنیا

منتظرش نشسته؟

فقط می دانست

امروز سالگرد یه روز عجیب است

که یک پیرهن آبی آشنا

از او خداحافظی کرده بود و رفته بود./

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 12:24  توسط سارا سپاسیان  | 

نمایشنامه رادیویی/ تک پرسوناژ

صدای قدم های کفش های پاشنه دار زنانه/ صدای در زدن /

سلام استاد .... خسته نباشید ... من ریحانی هستم. رعنا ریحانی .....  خانم فیروزی منو معرفی کرده بودن ... می تونم وارد شم؟ .......خیلی ممنون

(هنرجو، ذوق زده است)

وای .... استاد چه ظرفای قشنگی چیدین اینجا .... گِل همه شونم که تره هنوز .... ینی امروز این همه کار کردید؟ خدا قوت ....می تونم بشینم روی این صندلی ؟ .... خیلی مچکرم

ئه .... اول اینکه .... دست تون درد نکنه که پذیرفتین منو ... خیلی خوشحال شدم وقتی خانم فیروزی گفتن شما رزومه کاری منو خوندین و اجازه دادین که پیش تون سفالگری یاد بگیرم .... خلاصه مرسی که اوکی دادین ... ببخشید ینی منظورم اینه که ممنونم رضایت خودتونو اعلام کردین! .... به من گفتن که شما چقدر عاشق ادبیات خودمون هستین .... منم سعی می کنم حداقل سر کلاس شما اون طوری حرف بزنم که بیشتر می پسندین ...

و اینکه .... من میدونم شما اصلا اهل گپ و گفت و گو نیستید . ینی می دونم که یکی از عادت های عجیب غریب ....ببخشید منظورم اینه که یکی از عادتای خاص و منحصر به فرد شما اینه که موقع حضورتون توی کارگاه حتی یه کلمه هم حرف نمی زنین و به جاش یه گوش خیلی خوب و شنوا برای حرفای شاگرداتون می شید .......

 راستش وقتی اینو فهمیدم،  اولش یه کمی ترسیدم که بخوام پیش شما کار یاد بگیرم. آخه فکر کردم که شاید اذیت بشین ....آخه ..... همه می دونن که من یه کمی .... چطور بگم ؟ ... شاید ((پرحرف)) عبارت خوبی نباشه .... همه می دونن که من آدم برون گرایی هستم و احساساتم نوک زبونمه ..... وقتی هیجان زده میشم نمی تونم حرف نزنم ....

گذشته از این حرفا .... همیشه در کنار آدمی مث شما بودن برای من جالب بوده استاد.... به نظر من شما که سر و کارتون با خاکه ، خیلی اهل دل ین ....پس حتما با شما بودن و با شما حرف زدن یه حال و هوای خوبی هم داره ....  الانم من خیلی هیجان دارم .... بس که کارگاه تون قشنگه استاد .... وای ... اصلا انگار که دارم خواب می بینم .... این تابلوهایی که به دیوار زدین همه ش کار خودتونه ؟ .... این ظرف ها ..... مجسمه ها ..... آدم اصلا می ترسه اینجا قدم از قدم بر داره .... همه ش دلهره داره نکنه تنه ش بخوره به یکی از اینا و .... وای. خدا نکنه !

 .....ئه .... چیزه .... ببخشید استاد؟ اون چهره ای که الان دارین روش کار می کنین یکی از مشاهیر اروپاست ؟ ....آها .... چه عالی ! فقط من چون قیافه آدما تو یادم نمی مونه یادم نمیاد اسم این شخصیت چیه ..... شنیدم قراره اواخر همین ماه یه سفر برید ..... انگار خودشون از جشنواره شون براتون دعوت نامه فرستادن ... من که مطمئنم همین پیکره ای که دارین روش کار می کنین رتبه اولو کسب می کنه ..... واقعا که راست میگن هنر نزد ایرانیان است و بس .... وای. خیلی خوشحالم که قراره پیش شما کار کنم ...... ببخشید .... من دهنم خشک شد. همیشه وقتی همین جوری از ذوق یه ریز حرف میزنم  و یه ذره همچین بگی نگی استرس هم دارم، تشنه م میشه .... ممکنه برای خودم و شما چایی بریزم؟

صدای قدم های زن

چقدر خوبه که شما اینجا توی کارگاه تون بساط سماور و چایی دارچینی دارین

صدای قوری و استکان و نعلکی

چقدر من پنجره های کارگاه تونو دوست دارم استاد ... مخصوصا منظره ی رو به روش ! .... وقتی با خانم فیروزی اومدیم توی این کوچه و از اون پایین این پنجره رو به من نشون داد و گفت کارگاه استاد اونجاس .... از ته دلم آرزو کردم پام به اینجا باز بشه .... ای وای .... چایی تون سرد شد .... الان میارمش

بفرمایید استاد .....

داشتم می گفتم ..... خیلی خوب یادمه ... تکیه داده بودم به همون دیوار گلی این خونه قدیمیه .... نمی دونم چرا اما .... با خودم حدس زدم شما هم باید این خونه رو خیلی دوست داشته باشید .... یه جور تعلق خاطر.... یه جور ...

(در صدای هنرجو کمی ترس موج می زند)

خدای من ! چرا دارید این طوری به من نگاه می کنید استاد؟ .... چیزی شده ؟ .... نکنه .... حدس من درباره این خونه درست بوده ؟ ..... (مکث) .... خب .... استاد نمی خواین حداقل به این یه دونه سوال من جواب بدین؟ .... می دونم که سنت کارگاه تون رو نمی شکنین و جز ذکر صلوات چیزی از شما شنیده نمیشه اما .... من با اون نگاه خاص شما مطمئن شدم که درست فکر کرده بودم .... اون خونه باغ رو به رو،  برای شما یه همسایه ی معمولی نیست ..... البته .... هر چی که هست حتما به خودتون مربوط میشه

 .... حالاکه... شما دوباره کارتون رو از سر گرفتین و از تند تند چرخوندن اون چرخ تون،  می تونم بفهمم که تمایلی به ادامه این بحث ندارین ، دیگه در موردش حرفی نمیزنم ... باشه.... هر طور میل شماست اما .... امیدوارم برسه روزی که اون قدر شاگرد خوبی  شده باشم که از اسرارتون هم با من حرف بزنین ! .... درست مث من که می خوام این کار رو بکنم ! .... خانم فیروزی به من گفته که جلسه اول ، همیشه باید به معارفه ی هنرجو بگذره .... این خیلی خوبه .... من میدونم که با گذشت همین چند دقیقه و با این همه حرف زدنای من،  به یه شناخت خوبی از من رسیدید اما.... من دلم می خواد بیشتر از حد عرفش ، به شما معرفی بشم! می خوام دلم رو بهتون معرفی کنم استاد!

نفس عمیق

درسته که من اولین باره شما رو می بینم اما .... با تعریف های خانم فیروزی و بقیه شاگرداتون واقعا مریدتون شدم .... حس می کنم سالهاست که می شناسم تون استاد .... می دونین ؟ اگه اومدم تا سفال گری یاد بگیرم برای اینه که ..... نمی دونم چطوری بیانش کنم .... هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/// بازجوید روزگار وصل خویش .....

 استاد. من به طرز غریبی احساس می کنم که شما ... با هنرتون .... با کارگاه تون .... حتی با همین گوش دادن ها و حرف نزدن هاتون ... می تونین به من کمک کنین تا روحم آرامش بگیره .... تا دلم قرار پیدا کنه .....

می دونین ؟ ....من معتقدم  این تکاملی که خداوند تو کتابش ازش حرف زده برای هر آدمی یه جور معنی پیدا می کنه ....ولی برای درصد زیادی از آدما ، این تکامل وقتی اتفاق می افته که سهم خودشونو از زندگی پیدا کنن .... این سهم می تونه یه هنر باشه .. یا یه شغل .... یا از همه مهم تر .... یه آدم ....

زمزمه می کند

کجای این شهر شلوغ ................ پنهون شدی ، آدمکم ؟

بغض خود را می خورد

آدمک زندگی من ، دو ماهه که منو ترک کرده استاد .

 من نمی تونم بپذیرم که با رفتنش دارم نابود میشم چون فکر می کنم خداوند منو تا این حد حقیر و بدبخت و وابسته نیافریده .... من اومدم تو کارگاه سفالگری و بین این همه خاک رس ، تا ببینم چه گلی می تونم به سرم که نه ، به دلم بگیرم؟!!! شما .... حتما می تونین به من کمک کنین تا هدف خلقت خودمو پیدا کنم و ....حالم خوب بشه ..... مگه نه استاد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:12  توسط سارا سپاسیان  |